لاله چمن دیده بر آسمان بلند از فراز خروارها کوه ابری آهسته آید به این سو لب تشنه غنچه در انتظار باران سایه ابر اوفتاد بر قامتش حتی قطره ای آب نامد به چشم ابر امید همچو خیالی گذرا حلاجی گشت در میان آسمان چشمه ای جوشید از تخته سنگ کز گل نداشت هیچ با او سخن
در میان برفها قدمهای استوار برمی داری کودکان خیال را بینی قدم بر جای پای تو نهند در افق نگری دوستانی در راه مانده حال قدری از تو فاصله گرفته اند بی اعتنا گامی به جلو برمی داری آرام آرام فرو می روی ناگاه مردی آید که دست به سویت دراز کرده و چراغش دوردستها را روشن کرده خیز بر می داری چشمانت را می بندی و باز می کنی خورشید طلوع کرده و مرد تاریکیها ناپدید شده است.
آن زمان که در سبز طبیعت نگاه دوخته به آسمانت را در دل پنهان کرده ای شاید هرگز به معنای عشق نیندیشه ای ورنه سبکبال برافراز ابرها پرمی گشودی از دریای اشک مهر تخته سنگی باقی است که درونش قلبی است مملو از صبر و استقامت کین زاده پرده نفاقی است که بر شالوده عشق پهن کرده اند
انتروپی پوچ
-
گر دورم ز تو باور مکن که زاید فاصله ها انتروپی متقابلمان گر غروب من طلوع تو
باشد باور مکن که روی ز خاطرمان بدان که هست همواره مشغولیتی در پس زمینه این
ذهنم...